کودک و جنگ و فیلم باشو غریبه کوچک

کودک و جنگ و فیلم باشو غریبه کوچک

 

کودک بزرگسالی کوچک نیست، بلکه انسانی کوچک است که خیلی زود بزرگ می شود و پدر و یا مادر انسان می شود ... و دیدیم که " باشو غریبه کوچک " چقدر زود بزرگ شد.

کودک بزرگسالی کوچک نیست، بلکه انسانی کوچک است که خیلی زود بزرگ می شود و پدر و یا مادر انسان می شود ... و دیدیم که " باشو غریبه کوچک " چقدر زود بزرگ شد.

فیلم باشو غریبه کوچک ... ساخته بهرام بیضایی غریبه بزرگ ...

بهترین فیلمی که در هیج کجای دنیا، هیچ جایزه ای نگرفت !!!!!؟؟؟؟؟

بيست سال قبل در سال 1368 بهرام بيضايي فيلمي ساخت با نام " باشو غريبه كوچك " كه هنوز عده زيادي اين اثر را بهترين فيلم تاريخ سينما مي دانند، و باور کنید من به عنوان یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای جهان می دانم و خواهش می کنم اگر این فیلم را ندیده اید حتما ببینید و قضاوت کنید.

بهرام بيضايي پس از خلق اثر ستايش شده اي چون " مرگ يزدگرد " با  " باشو غریبه کوچک " سبكي ديگر از سينماي مورد علاقه اش را به روي پرده هاي سينما آورد عليرغم اينكه فيلم به مدت سه  سال توقيف بود.

فيلم با بمباران يك روستا شروع مي شود و ما كودكي سياه پوست را مي بينيم كه براي فرار از اين مخمصه سوار بر كاميوني شده و از آنجا مي رود و در اينجاست كه فيلم شروع مي شود.

تمام جنگ هايي كه تاكنون اتفاق افتاده علتش عدم درك ميان دو طرف جنگ بوده است و عدم ارتباط ميان دو طرف باعث آغاز جنگ و يك كشتار مي شود و شعار هر کدام از آنها اینست که:

" حق با من است"، درست مثل رانندگی کردنمان که همه با شعار حق با من است رانندگی می کنیم.

بهرام بيضايي با چنين تعريفي از جنگ،  فيلم را آغاز مي كند و موضوع عدم درك و تفاهم ميان افراد و به طور كلي بشريت را در جامعه اي كوچك (بين باشو و افراد يك روستا در شمال ) به تصوير ميكشد.

دغدغه بهرام بيضايي در اين فيلم كل بشريت است، نه يك تعداد محدودي انسان . او با اين فيلم قصد گفتن اين را دارد كه ارتباط ميان دو انسان فقط از طريق زبان و رنگ و شكل نيست، بلكه يك ارتباط عميق دروني است و او معتقد است و اگر انسانها نتوانند اين ارتباط را برقرار كنند پس اين همان جنگ است كه ما از آن هميشه به عنوان يكي و شايد بدترين اتفاق اين دنيا حرف مي زنيم .

بازي سوسن تسليمي (در نقش نایی) در اين فيلم از ماندگارترين بازيهايي بود كه تا به حال در سينما به نمايش درآمده است همچنین نقش نایی از دوست داشتنی ترین نقشهایی است که تا به حال دیده شده است .

سكانس شاهکار " مريضي نايي  و طبل زدن باشو "، به گونه ای است که احساس می کنی باشو درمانگری است که از سه شیوه  موسیقی، انرژی و روان درمانی مدد گرفته است برای درمان مادر خوانده فداکارش نایی . " آبراهام لينكلن " معتقد است:  اگر ما ديگران را در سختيها و گرفتاريها دلداري دهيم، خود نيز آرام مي شويم ... و چه زیبا این هر دو نفر در کنار هم و فراسوی تمامی جنگ ها، مصیبت ها، آلام و رنجها آرام گرقتند.

اما آنچه که در طول فیلم مشهود بود و هرگز جراحت و زخم دل باشو را آرام نکرد، یادآوری گاه و بیگاه صحنه سوختن پدر و مادرش در میان شعله های آتش جنگ بود، به قول  كنفوسيوس: " زيان و درد برايمان آنقدر مهم نيست؛ آن چيزي كه موجب ناراحتي است، به ياد آوردن آنها است".

اگر بخواهيم نگاهي به پايان فيلم بيندازيم به اين نتيجه مي رسيم كه فيلم با وحدت ميان افراد به پايان مي رسد. افراد خانواده بدون اينكه توجهي به اتفاقات داشته باشند بسيار شاداب و خوشحال به درون مزرعه مي دوند تا كلاغ ها و آفات مزرعه را از آن دور كنند.

اگر كمي عميق تر بنگريم مي توان آن مزرعه را به كشور تشبيه كرد كه به آن آفت افتاده و حالا همين مردم با نژادها و فرهنگ هاي مختلف به كمك و ياري آن شتافتند.

و یادمان باشد آن نصیحت ماندگار باشو که:

" ایران سرزمین ماست ... ما همه از یک آب و خاک هستیم ... ما فرزندان ایران هستیم."

 

کلمات کلیدی

  • ,

نظرات0 نظر برای این مطلب ثبت شده است.

تا این لحظه هیچ نظری برای این مطلب ارسال نشده است.

ارسال نظر جدیدپر کردن تمامی فیلد ها الزامیست.

کد امنیتی